پارت هشتاد و ششم :

حسم میان شادی و غم با خودش در جنگ بود.
باورم نمیشد که برای آخرین بار
میان این کلاس قدم میگذارم و
در هوای این مدرسه نفس میکشم.
سرم را تکیه دادم به دیوار مدرسه و
خیره ماندم به حیاطی که بچه ها
درونش به شادی در رفت و آمد و بازی بودند.
دلم میخواست آنقدر همه جا را خوب ببینم که
تک تک خاطراتم در ذهنم پررنگ نقش ببنند.
نگاهم خیره بود به جای جای مدرسه و
ورود آقای گی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    اخ که این رادمهر چقدر گله و بافکر برا خوشحالی شیدا قید خودشو میزنه عاقاا منم رادمهر موخوام😥😥😍😍

    ۱ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    همه رادمهر و میخوان😁

    ۱ هفته پیش
  • نسیم

    0

    😂😂 سوتی دادم؟ فکر کنم ضایع بازی دراوردم🤣😂

    ۱ هفته پیش
  • Shiva

    3

    چقد حس و حالشون قشنگه🥺❤

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره خیلی🫠🫶🏻

    ۵ ماه پیش
  • انا

    3

    سمانه جون رامین بدین به فریبا این دوتا بیشتر همدیگرو می بینم تا هادی فعلا هادی دور افتاده از شیدا وفریبا

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باید ببینیم فریبا دل کی و میبره😉

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    5

    الان رامین بی زن موند یا هادی خاطره که خسروی آمده براش

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فریبا رو میندازیم بالا هر کی زودتر گرفت مال اون😂

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    4

    خیلی باحال بود سمانه جون عالی بود این پارت واقعا شورو شوق خونه چیدن رو بهمون منتقل کردی عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدایتتتتتتت😘

    ۵ ماه پیش
  • میم

    3

    نگران نباشدخاطره جون پشبمون نمی شه ایشالا،این همه مدت اومده رفته بازم برمی گرده 🤭

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دقیقا😁

    ۵ ماه پیش
  • میم

    3

    خیلی قشنگ بود همکاری و خونه چیدن و آش پختنشون،هرکی یه گوشه کارو گرفت 😍🙏🏻🥰

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فداتشم😍

    ۵ ماه پیش
  • آهو

    6

    همچنان که از شیدا و این رادمهر ورپریده حال میکنم به شدت چنبره زدم تا زودتر رمان بعدیت برسه سمانه جان🤞🏻🤩

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یه کوچولو باید صبر کنید🥰🍒

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    1

    باشه منم منتظر اشتراک گذاری رایگانم🤪🤪🤪

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    واقعا انگار خونه خودم و دارم میچینم عشق کردم به خدا چقدر قشنگ همه جمع شدن خونه رو سرو سامون بدن🤩

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزمی🥰♥️

    ۵ ماه پیش
  • مهتاب

    4

    ای کاش زندگی مثل کتابا بود چقدر همه چیز قشنگ میشد🥲❤️ 🩹

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    به قول مهدی احمدوند که میگه دنیا قشنگ بود تو کتابا... به ما که رسید خراب و ویرون 🥲❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • Shadi

    4

    حس و حال شیدا رو خوب میفهمم از همه قشنگ تر اینه که سمانه جان چقدر خوشگل تصویر کردی 😍 انگار تو خونه شون بودم حتی بوی اون آش و حس کردم

    ۵ ماه پیش
کپی شد!